روز های بی خاطره
عاشق نشدی زاهد ,دیوانه چه میدانی؟ در شعله نرقصیدی, پروانه چه میدانی؟
قالب وبلاگ

هنگامی که روز چهارشنبه گذشته عکس‌های نیمه برهنه گلشیفته فراهانی در سایت اینترنتی فیگارو منتشر شد، همه را به یاد گله‌مندی‌های او پس از جشنواره فجر و جایزه نگرفتن به خاطر فیلم‌هایی چون «بوتیک» و «میم مثل مادر» انداخت.
عکسی که در فیگارو منتشر شده بود جزو مجموعه‌ای از ژان موندینو، عکاس سرشناس فرانسوی است که از شانزده بازیگر جوانی که نام‌شان برای نامزدی بخش بهترین «بازیگر مستعد» جوایز سینمایی سزار معروف به اسکار فرانسه مطرح شده، گرفته است.
سوال اینجاست که آیا همه جوایز اسکار به همین ارزش داده می‌شود، اسکار انگلیس(بفتا) و یا جایزه آکادمی ملی اسکار؟ شاید واقعیت این‌گونه است وقتی ملتت را برهنه از اخلاق معرفی کنی، بیش از یک اسکار ارزش داری.
هنگامی که ملتت را از قشر متوسط، فقیر، معلم، کارگر، کوچک و بزرگ و ... دروغگو معرفی کنی و در نهایت تنها راه حل را با اشاره‌ای صریح، مهاجرت از ایران و آن سوی مرزها بدانی چیزی جز برهنه کردن ملت غیور ایران در برابر انظار غرب نیست.
ملتی که با انقلاب اسلامی خود و در جنگ تحمیلی هشت ساله همه هستی خود را برای اسلامی گذاشت که آرمان آن اتمام مکارم اخلاق است.
ملتی که با همه مشکلات اجتماعی، اقتصادی و در هجمه کمرشکن فرهنگی همچنان الگوی اخلاقی بسیاری از ملل جهان است و حال با فیلم «جدایی نادر از سیمین» برهنه از اخلاق و راستگویی معرفی می‌شود.
و این روزها کاش بود آن کودکی که بر سر مردم تماشاچی و ساکت و مسئولان خوشحال و سرمست فریاد برآورد «پادشاه لخت است».

[ سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم

... چشمانم و لبخندم...

همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است...

که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو...

مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم...

؟تمام حس محمد بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا «من» خواهد شد؟

[ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

می خواهم فکر کنی

فراموشت کرده ام

دیگر برایت نمی نویسم

خاطره ای هم

ازتو نمانده

می خواهم ندانی

نامه هایت را

هر روز می خوانم

ندانی بدون تو سخت است

و ندانی

هر لحظه فریاد می کشم

کجایی ؟ چرا نمی آیی؟

 

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

از تو مینویسم

دارم از تو می نویسم فکرت از سرم نمیره

هر جا باشی هر جا باشم هیچکی جاتو نمی گیره

من می خوام منو تو ما شیم چرا ما شدن محاله

سهم من از تو و دنیا انگاری خوابو خیال

کوچه کوچه ی خیالو شبا پا به پات می گردم

توی خاطرات خیسم پی خنده هات می گردم

بی تو بودن مث درد حتی واسه یه لحضه

تو که هم نفس نباشی زندگی مردن محض

فقط از تو می نویسم نگو این قصه دروغه

قصه نوشتن از تو سر واژه هام شلوغه

 

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

تو بارون که رفتی

تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی ، دل باغچه پژمرد

تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره

دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است

نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه

دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه

می بینم که کوچه پر نور ماهه

تو ماه منی که تو بارون رسیدی

امید منی تو شب نا امیدی . . .

 

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

روزهای خوب ِ باهم بودنمان

گذشت

روزهای خاطره

و یک چند خاطره تلخ و شیرین

سر رسید

و تنها یادگار

یک خاطره

روزهای شیرین عاشقی

گذشت

و امروز

من تنهای تنهایم

گذشت

و اینک دلم هوای تو را کرده است

 

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]
آبا یاد خدا...

 

آهای    تنهایی !

دست    از   سرم    بردار   ، دلم را     زدی      رهایم کن ....

یه وقت هایی   میخواهم نباشی   ، آن قدر   که     دیگر  نبینمت...

seso0v8u5tuzexla0tl8.jpg

 احساسم  از من گله  دارد...

می گوید   :  دارم از دست می روم...

 آهایی  تنهایی !

تو تاوان کدام  خطای منی ؟

خسته   شدم  بس که  فقط  برای تو  حرف  زدم ...

من  قلبی میخواهم  به وسعت  خودم !

که  تلمبار  کنم  خودم را در  او !

شاید   آرام بگیرد دل تنهایم...

                                                  ......................................

[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

روز اولی که رفتم موسسه، میان تمام بچه ها، چشمم افتاد به یکی که خیلی شبیه خواهرزاده‌ام بود. مثل اون موهای لختی داشت که مدل مصری کوتاه شده بود و پوست سفید و لب و دماغ کوچولویی که اون رو بیشتر شبیه خواهرزادم می‌کرد. چشم‌هاش چشم‌هایی بود که دنبال یه دریا محبت می‌گشت. در کل چهره ای داشت که از تو ذهنم نمیره.
خجالتی نبود، اومد پیشم نشست و بهم گفت خاله باهام بازی می‌کنی!؟. خندم گرفت. بهش گفتم اسمت چیه!؟ گفت: مریم. گفتم: مریم جون چند سالته !؟. دست کوچیکش رو گرفت جلوی صورتم بعد با انگشتاش گفت 4 سال. بغلش کردم و پیش خودم نشوندمش و تا موقع رفتن با مریم و بقیه بچه‌ها کلی بازی کردیم.
یک هفته از ماجرای آشنایی من با موسسه گذشته بود. دوباره رفتم پیش بچه‌ها. اما هرچی چشم گردوندم مریم بین بچه ها نبود. رفتم پیش مربی بچه‌ها و پرسیدم، مریم کجاست!؟ گفت: سرما خورده بردنش دکتر. همین جا بود که در مورد زندگی مریم ازش پرسیدم و چیزیهایی شنیدم که حالم رو بدجور دگرگون کرد. به حدی که تا یه هفته دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت.
حالا براتون از قصه زندگی مریم که خودش از اون بی‌خبره یعنی هنوز زوده که باخبر بشه می‌گم. مریم دختر مهربانی که بیش از 4 سال ندارد، نه پدر داره نه مادر. شاید فکر کنید بچه یتیم هستش. اما نه، پدر و مادر داره، اما چه پدر و مادری ...!!. مادر مریم، دختر فراری و پدرش هم یکی از مردهای گرگ صفت جامعه‌ی ما هست که فقط در فکر ارضای غرایز خودشون هستن.
بله، نطفه‌ی مریم از یه رابطه نامشروع بسته شده. دختری که تا آخر عمر قربانی گناه هوسه. مشاور مریم میگه: این بچه، دختر حساسیه. خیلی باهوشه، همه چی رو زود یاد می‌گیره و خیلی هم در مورد پدر و مادرش از ما سوال می‌پرسه. مشاور میگه: تا یه سنی حقیقت به اونها گفته نمی‌شه اما بعد یه سنی بهشون گفته میشه و اونوقت معلوم نیست چه بلایی سر مریم و احساساتش میاد. تابه حال، هر کسی که خواست مریم رو برای فرزندخواندگی بپذیره وقتی از ماجرا خبردار شد نظرش برگشت.
خب بگذریم. مریم یه عروسک داره اسمش عسله. مریم خودش رو مامان اون عروسک می‌دونه غافل از اینکه شاید هیچ وقت... راستی یادم رفته بود که اینو بگم. وقتی مریم تو بیمارستان به دنیا اومد مادرش یا به اصطلاح مادر فراری یه نامه گذاشت و در رفت و تو نامه نوشته بود، چون نمی‌دونه بابای این بچه کیه، اسمش رو گذاشته مریم...
نویسنده : خانم ی‌. آ

پی‌نـوشت: بیاییم مردانه زنها را گرامی بداریم؛
این بار اگر زن زیبارویی را دیدیم، هوس را زنده به گور کنیم و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی؛
زیر باران، اگر دختری را سوار کردیم، به جای شماره به او امنیت بدهیم؛
او را به مقصد مورد نظرش برسانیم، نه به مقصد مورد نظرمان؛
هنگام ورود به هر جایی، با احترام بگوییم، اول شما؛
در تاکسی، خودمان را به در بچسبانیم نه به او؛
در اتوبوس جای خود را به پیرزنی بدهیم که ایستاده،
و ...
بیایید فارغ از جنسیت کمی واقعاً مرد باشیم...،
نه این که از مردی فقط کُتَش و سیبیلش را داشته باشیم!،
بیایید واقعاً مردانه زنها را گرامی بداریم...

[ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

نمی دونم چمه ؟؟؟ 

از چیزی ناراحتم ، دلتنگم ، اعصابم خورده.... واقعا نمی دونم!

اما  الان فقط حس نوشتنم میاد.......

نه  انگار حوصله ی نوشتن هم ندارم....

ک................................ا........................................ش

کککککککککککککککککککککککککااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشششششششششششششششششششششش

[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

اونی که دوستت داره زندگیشو به پات میریزه که فقط شادیتو ببینه

اما تویی که دوست داشته میشی هزارتا ناز میکنی براش!

خواهش میکنم ، بی حوصلگی هایم را ببخش ، بدخلقی هایم را فراموش کن

بی اعتنایی هایم را جدی نگیر

در عوض من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی  . . .

بگذار بگویند خسیسم

من

دوستت دارم هایم

را الکی خرج نمیکنم

جز برای مهربانی خودت . . .

گل 

[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست..

 

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند!!!!

 

[ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]
ای قطار راهت را بگیر و برو.

 

که نه کوه توان ریزش دارد و نه

ریزعلی پیراهن اضافه......

هیچ چیز مثل سابق نیست!

این پست رو دارم از تو قطار میگذارم دارم میرم برای تعطیلات قبل امتحان ها

[ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

اکنون تو می روی٬٬

و من  دوباره می نویسم.

همیشه همین بوده است : نوشته ام که خالی شوم٬ اما پر شده ام٬٬

پر از بغض...پر از دغدغه..

و تهی بودم٬آنجا که باید اشباع می بودم...و نوشته ام  تا تهی تر  شوم.

اکنون تو می روی ٬٬

و لبریز می شوم..

و تو با لبخند زیبایی می گویی:

باید عادت کرد به جدایی ها!

و من فکر میکنم: هرگز نمی توانم!

 وانمود می کنم که آسان است٬

و لبخند تلخی می زنم.

آری اکنون و امروز می نویسم٬٬

حال که هر لحظه جدایی نزدیک می شود.

اکنون که تو هستی معشوق من٬

و من به پیشواز اشک ها  رفته ام....

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

بگذار بال پر بزنم در هوای تو

ای وازه واژه غزلم مبتلای تو

تا پا گذاشتی تو بر کوچه دلم

گل داد بوته بوته شعرم برای تو

با من بهر باش که پاییز بخت من

سبز پرشکوفه شود پا به پای تو

گفتی برقص با من تا انتها بیا

باشد به چشم ولی با دعای تو

امروز هابی با تو برایم غنیمت است

دارد عجیب می شود این ما جرای تو

من آدمم تو ولی بگمانم فرشته ای

پر می کشم به قاف تو با بالهای تو

پس می دهم تمامی خاک بهشت را

با حوریان با کره اش در ازای تو

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

نشستم در کلاس

کلاسی که خیلی به فراگیری مطالبش علاقه داشتم اما حالا اصلا حوصله اش رو ندارم

شده عادت اومدن و نشستن سر این کلاس هم....

منتظریم که استاد بیاد و من دارم می نویسم....می نویسم که خیلی خسته ام...

خیلی خسته...

××××××××××××××

راستی خدا جون ما رو که یادت نرفته؟

نه نرفته....

آخه مدام لطفت داره شامل حالمون میشه

انگار این منم که دستای تو رو فراموش کردم و چشمم رو دوختم به دستای بنده های تو...

حفمه این حال....

تا زمانی که ....

منو ببخش.

می بخشی که؟؟!!!

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

نمی بینی دارم جوون می دم این جا

نمی دونی به تو محتاجم این جا

چه قدر راحت منو وابسته کردی

دارم دیوووونه می شم کم کم این جا…..

 

 چه قدر گاهی وقتا غرورت لعنتی میشه!!!!

لعنتی تر از همیشه

و حرفاتو سانسور میکنه

و حسو از چشاتو صورتت میگیره و بهت ندا می ده ….آهااااااااااای !!منو نشکن…هوای منو بیشتر از عشق داشته باش…و من هوای این غرور لعنتی رو بیشتر از هر چیز دیگه ای دارم……حتی حتی عششششششششق!!!!!!!!

 

 

این روزا برنامه های تلویزیونی از انتخاب زیاد صحبت می کنن

سوال پیامکیشون این بود:ملاک شما واسه انتخاب دوست چیه؟؟؟

و من نمی فهمیدم که ملاک تهیه کننده واسه انتخاب اون مجری  جز دوستی شخصیش باهاش  چی بوده ؟؟؟

مجری ای که نه صدا داشت و نه سیما و من نمی دونم چه می کرد در صدا و سیما !!!!!

 

 

گاهی وقتا دوس داری انتخاب بشی…توسط کسی که دوست داره…

گاهی وقتا دوس داری انتخاب بشی….توسط    …

گاهی وقتا دوس داری انتخاب بشی….

توسط….

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

دست ها ، بالا بود..

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید

داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر

یک پاسخ

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند...

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

مشروب

سیگار

... ضجه

گریه

دعا

خدا

لعنتی تو با چه چیزی فراموش میشوی؟!

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

مهم نیست که چی اشتباه_؟؟؟

مهم اینه که اون اشتباه رو دوست داشته باشی...و بخوای که هی تکرارش کنی....

تکرار تکرار تکرار....

دوست داشتن_ تو اشتباه نیست...ولی اینکه بهت بگم اشتباهی_که دوست داشتنیه...

دلم میخواد تمام_وجودم بشه کلمه...

کلماتی که با اونا احساسم رو برات توصیف کنم...

و غرق بشم توی اشتباه_دوست داشتنیم...

مثل_وقتهایی که غرق در رویای تو هستم...

مثل_وقتهایی که توی رویای تو گم میشم...

نمیگم عاشقت هستم چون عشق وسعت_این دوست داشتن رو نداره...

حسرتم برای داشتنت اندازه نداره...

وقتی به تو فکر میکنم...

روحم چنان بزرگ میشه که پخش شدنش رو توی دنیا احساس میکنم...

اون لحظه ست که حس_پریدن_گنجشکها رو تجربه میکنم...

نگاه_گلبرگهای توی باغچه به خورشید و میفهمم...

و ذره ذره ی وجود نسیم رو لمس میکنم...

من با این احساس خدا رو میچشم و توی یک ثانیه تمام_آسمون رو گشت میزنم...

انتظار خیلی واسم شیرینه...ولی از اون شیرین تر حسرته...

که اینو تازه درک کردم...با تو

من با حسرت_ تو خوشم...حسرت_دیدنت و حسرت_شنیدن_صدات

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

مهم نیست که چی اشتباه_؟؟؟

مهم اینه که اون اشتباه رو دوست داشته باشی...و بخوای که هی تکرارش کنی....

تکرار تکرار تکرار....

دوست داشتن_ تو اشتباه نیست...ولی اینکه بهت بگم اشتباهی_که دوست داشتنیه...

دلم میخواد تمام_وجودم بشه کلمه...

کلماتی که با اونا احساسم رو برات توصیف کنم...

و غرق بشم توی اشتباه_دوست داشتنیم...

مثل_وقتهایی که غرق در رویای تو هستم...

مثل_وقتهایی که توی رویای تو گم میشم...

نمیگم عاشقت هستم چون عشق وسعت_این دوست داشتن رو نداره...

حسرتم برای داشتنت اندازه نداره...

وقتی به تو فکر میکنم...

روحم چنان بزرگ میشه که پخش شدنش رو توی دنیا احساس میکنم...

اون لحظه ست که حس_پریدن_گنجشکها رو تجربه میکنم...

نگاه_گلبرگهای توی باغچه به خورشید و میفهمم...

و ذره ذره ی وجود نسیم رو لمس میکنم...

من با این احساس خدا رو میچشم و توی یک ثانیه تمام_آسمون رو گشت میزنم...

انتظار خیلی واسم شیرینه...ولی از اون شیرین تر حسرته...

که اینو تازه درک کردم...با تو

من با حسرت_ تو خوشم...حسرت_دیدنت و حسرت_شنیدن_صدات

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

روزی می آید که تو خسته میشوی،

نه از دنیا،

نه از خودت،

                 از من

آنگاه لحظات پوچ جدایی فرا می رسند،

شیرین برای تو

تلخ برای من

تو میروی و در قله خاطراتم جاودان میشوی،

و من، 

در کوچه ی فراموشی پرسه میزنم ...

 

 

 

پ.ن 1: نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه میگیرم .. یک صحرا گذشته است ..

پ.ن 2: مــن برای متنفر بودن از کسانی که از من متنــفـرند وقتــی ندارم؛ زیرا درگیر دوســت داشتن کسانی هستم که مــرا دوست دارند ..

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

آغوش تو

مترادف امنیت است

آغوش تو

ترس های مرا می بلعد

لغت نامه ها دروغ می گفتند

... آغوش تو

یعنی پایان سر درد ها

یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم!

بلند نشوی بروی یکوقت!

بغلم کن

من از بازگشتِ بی هوای ترس ها

می ترسم

[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

چاره ای ندارم تو آنقدر در من رسوخ کرده ای

که همه چیزم شده ای ...

..

شبیه خون ؛

تمام می شوم / اگر نباشی ........ !

[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

وقتی در اغوشت جای میگیرم

نبض بودنم قدرتمند میشود

وقتی باور روزهای نبودنت در اغوشی از زندگی به اعتماد تبدیل میشود

احساس غرور میکنم

[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

 

روزگارا که چنین سخت به من می گیری، 

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست 

گر چه دلگیرتر از دیروزم 

گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند 

لیک باور دارم 

دلخوشی ها کم نیست زندگی باید کرد!


[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

 

سلام

هیچ وقت نفهمیدم چرا غروبای جمعه اینقدر دلگیره؟؟؟

مخصوصا اگه تنها باشی...

از صبح تا شب تو خوابگاه، تنها سرگرمیت همین لپ تاپ و وبلاگت و آهنگای شاید کمی غمگین...

بدترش اینجاست که چندتا پروژه درسی هم داشته باشی و دریغ از ذره ای حال و حوصله برای انجام شون...

کلی حرف مونده تو دلت که نه می تونی به زبون بیاری نه می تونی سنگینیش رو تو دلت تحمل کنی...

آخه چرا تو این شهر شلوغ یه قاصدک پیدا نمیشه؟؟؟

دلم یه قاصدک میخواد! که یه آرزو کنم و ...

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

چه کار به حرفِ مردم دارم .....

زندگی من همین است

شب که می شود .....

سیگاری روشن می کنم

عاشقانه ای می نویسم

... خیره می شوم به عکست

و با خودم فکر می کنم ......

مگر می شود تو را دوست نداشت .......

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

با حسِ عجیبی با حال غریبی دلم تنگته
پر از عشق و عادت بدون حسادت دلم تنگته
گله بی گلایه، بدون کنایه دلم تنگته
پر از فکر رنگی، یه جور قشنگی دلم تنگته
تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و، همه دل پَریشَن
دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت، که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن
یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن

منِ دل شکسته با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک،  تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه چه قدر عاشقانه، دلم تنگته - دلم تنگته

یه شب شد هزار شب، که دلغنچه ی ما قرار بوده وا شه
تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه، به کامم نباشه
چه قدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا کی کدوم روز، منو با تمام دلت می پذیری

منِ دل شکسته با این فکر خسته، دلم تنگته
با چشمای نمناک،  تر و ابری و پاک دلم تنگته
ببین که چه ساده بدون اراده، دلم تنگته
مثل این ترانه چه قدر عاشقانه، دلم تنگته - دلم تنگته

[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

بـه آغوشـِ تـو مُحتاجَمـ بــَـراﮯحِسـ آرامشـ

براﮯ زندگـی با تُو پُر از شوقمــ پُر از خواهشـ

              بِهـ دستاﮯ تُو مُحتاجَمـ

                        بَراﮯ لَمسـ خوشبختی واسِهـ تَسکینِ قلبم

بهـ چِشمای تُو مُحتاجَمـ

               واَسِهـ تایید این رویــا

کِهـ بـازم میشِهـ عآشِقـ شُد تو این بی رحمی دنیــآ

بِهـ لَبخندِ تُو مُحتاجَم کِهـ تَنها دلخوشیم باشِه

                                                 بِزار دُنیایِ بی روحَم بِه لبخندِ تُو زیبآ شِه

[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

این روزها حالم خوب است خوب ِ خوب !!
نه نشانی از دلتنگی...
نه روزنی از سیاهی... 
نه وسوسه ای از دل بسـتگی...!!! 
نوشتنم را بهانه ای نیست جز گفتن این که
"من" بعد از "تو"
به هیچ...
"او"یی اجازه "ما"شدن نداده ام...

[ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

می گـــــــم خـــداحافظ

که تـــو چشم تـَـــــــــر کنی و بگـــــــــی:

کجــا؟

مگه دست خودته این اومــدن و رفتــــن ؟

... که سفت بغلم کنی و بــگــــــی:

هیچ رفتــنی تــــــــــو کار نیست

همین جـا ، " به دلت اشاره کنی" ، جاته تا همیشه

آخـــــــــرِ سرش محکــــــــــم بگی:

شـیر فــَهم شــُد؟؟

و مَـــن، دل ضعفه بگیرم

از این همه عاشقانه های ِ محکمت . . .!

[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

گرد و خاک تنم را که بتکانی

وزن سال های بی کسی ام که بریزد

تازه جسم نحیف تنهایی ام

تمام آنچه نداشته ام را

به رخت خواهد کشید...

مرا پر کن

من خالی از توام

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

گاهی می نویسم.....درست آن زمان ها که می خواهم کسی حرف هایم را بشنود....و در این دنیای شلوغ پر از تنهایی گوش ها دیگر برای شنیدن نیست!!!......پس می نویسم....حرفهایم را برای تو .....تو که شاید نمی شناسیم....نمی شناسمت...!!!!!!!!

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

میخونم به هوای تو پریچهر
چه قدر خالیه جای تو پریچهر
دلم کرده هوایت ، وای پریچهر
دلم تنگه برایت

تو رو میطلبم ، لحظه به لحظه
تویی تاب و تبم ، لحظه به لحظه
چشات شهر من که شهر قصه است
برای هر شبم ، لحظه به لحظه
تو از هزار و یک شبی پریچهر
بجز تو زندگی هیچه پریچهر
یه دنیا همه هیچه وای پریچهر
دنیا بی تو هیچه

من از نگاه تو شب و شناختم
غزل دیدم و عاشقانه ساختم
تو هر بیت غزل قصه چشمات
دلم قافیه شد ، قافیه باختم

شب چشم تو قیمتیترینه ،

به انگشتر عمر من نگینه
همه دنیای من فقط همینه ،

همین شرقیترین شهر زمینه
تو از هزار و یک شبی پریچهر
بجز تو زندگی هیچه پریچهر
یه دنیا همه هیچه وای پریچهر
دنیا بی تو هیچه

تو معجون گل و مخمل نوری
پریواره قصه های حوری
تموم قصه ها بی تو میمیرن
که تو حوصله سنگ صبوری
تو رو میطلبم ، لحظه به لحظه
تویی تاب و تبم ، لحظه به لحظه
چشات شهر من که شهر قصه است
برای هر شبم ، لحظه به لحظه
تو از هزار و یک شبی پریچهر
بجز تو زندگی هیچه پریچهر
یه دنیا همه هیچه وای پریچهر
دنیا بی تو هیچه

تو رو میطلبم ، لحظه به لحظه
تویی تاب و تبم ، لحظه به لحظه
چشات شهر من که شهر قصه است
برای هر شبم ، لحظه به لحظه
تو از هزار و یک شبی پریچهر
بجز تو زندگی هیچه پریچهر

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

برام عادت شده اینکه ، تو باشی توی هر لحظم
به این احساس رویایی... همیشه عشق میورزم...

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

جهانم غرق ِ خاموشی--- صدائی نیست، دلم تنگه
تو این قحطی ِ بی آواز--- یه آهنگ هم یه آهنگه

یه عمره گوش به فردائیم --- صدای عشقی نشنیدیم
حضور ِ عشق و لبخند رو --- ما از بارون فهمیدیم

به زخم ِ بی صدائی مون --- با آهنگی بزن مرهم
بزن بر ساز ِ عشقی که --- همه عاشق بشن کم کم

بخون از عشق و دوست داشتن --- بخون از درد ِ این روزا
پر از رنجیم و دلتنگیم --- ما لبریزیم از این سوزا

به رویامون چه نزدیکیم --- دلامون خوش به آهنگه
با این لحن و صدا ، دنیا --- پر از عشق و پر از رنگه

سکوت ِ تلخ ِ شبها رو --- با آهنگی ، تو پایانی
چقدر خوبه تو در راهی--- چقدر خوبه که میخوانی

خدایا ما چه خوشحالیم --- تو دنیامون صدا داریم
شبا از شوق ِ آهنگش --- چشو رو هم نمی زاریم

جهانم غرق ِ خاموشی--- صدائی نیست، دلم تنگه
تو این قحطی ِ بی آواز--- یه آهنگ هم یه آهنگه

این هنگ جدید استاد معین هست به اسم دلم تنگه به نظر خیلی رویایی بشه به همین زودی ها روانه بازار میشه خیلی قشنگ بود شعر هم از مریم دلشاد هستش

 

 

 

 

[ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است
لیوان من می خوام بذارمت کنار دیگه فلج شدم از بس نیومدیگریهگریه ولی دوست دارم هنوزقلبگریه.
 
 
 
 
 
 
 
 
[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]

                              

 

 

                                   

 

[ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد کشته گر ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

عاشق نشدی زاهد ,دیوانه چه میدانی؟ در شعله نرقصیدی, پروانه چه میدانی؟ لبریز می غمها, شد ساغر جان من خندیدی و بگذشتی, پیمانه چه میدانی؟ یک سلسله دیوانه, افسون نگاه او ای غافل از آن جادو, افسانه چه میدانی؟ من مست می عشقم, بس توبه که بشکستم راهم مزن ای عابد, میخانه چه میدانی؟ عاشق مشو و مستی کن, ترک همه هستی کن ای بت نپرستیده ,بت خانه چه میدانی؟ تو سنگ سیه بوسی, من چشم سیاهی را مقصود یکی باشد, بیگانه چه میدانی؟
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب

بک لينک